دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور ميکردند.
بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکی از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد،روی شنهای بيابان نوشت “امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد”.

دوستان

آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند. تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سيلی خورده بود؛ لغزيد و در آب افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ بر روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد: “امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد”.

دوستش با تعجب پرسيد: بعد از آنکه من با سيلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بيابان نوشتی ولی حالا اين جمله را روی تخته سنگ حک ميکنی؟ ديگری لبخند زد و گفت:
“وقتی کسی ما را آزار ميدهد؛ بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما ميکند بايد آن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد.”

  موضوع: ادبی | برچسب ها : ,
   تاريخ:۹۰/۰۵/۲۰   ساعت:۵:۳۶ قبل از ظهر ۳ نظر

پست هاي مرتبط

۳ دیدگاه برای “داستان دو دوست”

  1. خیلی ها دوستداشتنی است گفت:

    سلام ! اسم یوسف باشنده کندز افغانستان , من داستان دو دوست را خواندم و برایم خیلی ها جالب و پسندیده است و وقعا واقیعت را بیان کرده است .

    محمد یوسف “راحل”
    مدیر اداری شرکت ساختمانی آروین کام
    (00) 93 795- — – 182

  2. سحر گفت:

    سایت خوبیه فقط کاشکی حالاکه اینقدرداستانت قشنگ بودیکمم شوراحال به این سایتت بدی اسم من سحرخواهشاًیه سرم به وبلاگ من بزنیدvooorojaaak.blogfa.com منتظرما

نظر شما چیست ؟