حتماً این‌جوری بوده که دست‌های همدیگه رو گرفته بودین و دو نفری روی برگ‌ها قدم می‌زدین. عصر یکی از همین روزهای بهاری. شاید! شونه به شونه. چشم تو چشم. به‌هم نگاه می‌کردین و می‌خندیدین. فیلمبردار هم دورتون می‌چرخید. تو، لباس سفیدِ بلندی پوشیده بودی با سنگ‌هایی که دوخته شده بود به حاشیه‌ی باریکِ لباست. کنار همون لبه‌های باریکِ تور سفیدی که یه قسمتش صورتت رو پوشونده بود تا چشم نامحرم بهت نیوفته. لباس‌ت برق میزد و حتماً نامحرم‌ترین نامحرم، من بودم. حتماً!

%d9%86%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86

من که اونجا نبودم. بعدها شنیدم. نمی‌دونم شاید هم هیچ کسی بهم نگفت و خودم نشستم و بعدِ این‌که تو رفتی زُل زدم به اون چنارهای بلندِ جلوی خونه‌تون و خیالبافی کردم. آخه بعدِ تو، دیگه هیچ‌وقت جرات نکردم، برم تا ببینم شاید جای پاهات رو. ردِ کفش‌های پاشنه بلندِ نباتی رنگی رو که سوراخ کرده بود حتی برگ‌های زردِ درخت‌های چنار رو. حتی!

بعدِ این‌‌که تو رفتی، نشستم و قصه بافتم. زیاد. از تو نوشتم. خیلی. تو رو دیدم که بودی. هنوز بودی. من هم بودم. ولی تو بیشتر بودی. توی خیالم هم عدالت رو رعایت نکردم. سَهم تو بیشتر بود. حتی! نگاه‌م می‌کردی و می‌خندیدی، راه می‌رفتی روی برگ‌های چناری که انگار از همون بچه‌گی خزون کرده بود. برگ‌هایی که هیچ‌وقت منتظر نموند تا پاییز برسه. تو هم نموندی. تو هم منتظر بهار نموندی.

وقتی تو رفتی پاییز بود؟ خزون شده بود؟ یا نه، شاید یکی از همین روزهای بهاری بود؟ یادم نیست. تو خودت یادته کی رفتی؟ توی خزونِ کدوم سالِ نکبت؟ کدوم تقویم نحس؟!

من نبودم و چقدر خوب شد که نبودم و ندیدم اون لباس سفید و اون چشم‌های سیاهی رو که هنوز هم رَدش به یادگار باقی‌مونده روی درخت‌های چنار. حالا دیگه خیلی وقته که رفتی. حالا دیگه من ‌هم رفتم. تو دور شدی، خیلی دور و من گم شدم همین نزدیکی‌‌ها. ولی اون درخت‌های چنار هنوز هم هستند. من که دیگه ندیدم‌شون. سالهاست. بعدِ رفتن تو دیگه هیچ‌وقت سراغ‌شون رو نگرفتم. بی‌معرفتی کردم در حق‌شون، می‌دونم! ولی راستش ترسیدم. ترسیدم از برگ‌های خزون‌کرده‌ی درخت‌های چناری که حالا دیگه خیلی پیر شدند. ترسیدم از رَد نگاهت که هنوز هم هست روی تَن و بدن اون چنارها. ترسیدم از اون دو تا اسمی که ظهر یک روز تابستون، با چاقو جا گذاشتم روی تَن اون درخت وسطی‌یه. همونی‌که کنار جوب آب بود. ترسیدم که برم و دوباره قد بکشن اون خاطرات.

ما تاوان چی رو دادیم؟! شاید نفرین برگ‌ها. شاید نفرین چنارها. شاید نفرین مَحرم‌ها. یا شاید هم، نامحرم‌ها. شاید! حالا دیگه، حتی چنارها هم پیر شدند. حتی! من رو که دیگه یادشون نمیاد، ولی مطمئن باش تو رو هنوز خوب می‌شناسن. خیلی خوب.

منبع : لابیرنت

iranew
iranew@gmail.com

One thought on “نفرین”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *